چند روز پیش بود که نشسته بودم پای اینترنت و هر چی به صفحه گوگل جلوم نیگا میکردم هیچ چیز خاصی به ذهنم نمیرسید. نه حوصله یاهو رو داشتم و نه یوتیوب نه هیچ سایت و وبلاگ دیگه که یهو یه فکری به ذهنم رسید. شروع کردم اسامی آشنا رو تو اینترنت سرچ کردن. اول از همه از اسم خودم شروع کردم که هزار و پانصد و اندی سایت پیدا شد که البته همه اونا من نبودم اما از صفحه چهار یا پنج به بعد دیگه خودم بودم. بعد شماره مبایلم نوشتم و سرچ کردم و دیدم ای دل غافل عجب آدم معروفی بودم و خودم خبر نداشتم! دو هزار و اندی سایت پیدا شد که شماره و اسم و فامیلم رو توش نوشته بود و البته به عنوان مدیر یا مهندس! دونه دونه چک کردم که یه وقت خدای نکرده هیچ کدوم سایت غیر اخلاقی نباشه که الحمد الله بعد از چک کردن دو هزار و اندی سایت، دیدم هیچ کدوم مورد خاصی ندارن و صرفا من آدم معروفی هستم!
بعد از اون شروع کردم به سرچ اسامی آشنا یا شماره تلفنها که البته هیچ چی هم دستگیرم نشد!
دیدم هنوزم وقت دارم رفتم سر وقت اسم دبستان و دبیرستان و راهنمایی و دانشگام. که
دبیرستانم سایت تقریبا کاملی داشت و حتی دیدم بعضی از همکلاسی های سابقم الان جزو کادر هم هستند و بیشتر دبیرای قبلیمون هم با تغیر سمت هنوز پابرجان. دلم اصلا هم نگرفت! همیشه از محیط دبیرستان بدم میومد و از هیچ شغلی بیشتر از معلم بودن بیزار نبودم. محیطی کاملا بسته با یه مشت دختری که تازه سر از تخم درآوردن. البته دخترای دبیرستانی الان رو که میبینم نمیتونم با اون زمان خودمون مقایسشون کنم اصلااااااا اما باز هم این کار مورد علاقه من نبود و الانم با اینکه از دور و نزدیک میشنوم که گاهی دور هم جمع میشن اما هیچ وقت تو جمعشون شرکت نکردم. شاید به خاطر اختلافیه که طی ده، پونزده سال گذشته باهاشون پیدا کردم و علایق و ارزشهای مشترکمون به اندازه تار مویی هم ازش باقی نمونده. بیشترشون تو دانشگاه امیر کبیر قبول شدن و آخرین بار که دیدمشون چند سال پیش بود که همونجا دور هم جمع شده بودیم. بیشتر آدمو یاد عهد بورکیناپاسوف مینداختن و اگه نمیشناختمشون باورم نمیشد اینا پاشونو یه بار از در دانشگاه تو گذاشتن.یکیشون گفت وقتی اسلام حق صیغه رو به مرد داده ما چرا باید معترض باشیم؟!!! یکی دیگه هم خطاب به من گفت نمیترسی خدا تو رو اون دنیا از موهات آویزون کنه؟! تازه من جلوشون هیچ هنر نمایی نکردم و منظور این دوست عزیزم سایه موهام بود که از جلوی مقنعه کمی چشمک میزد! و اینها همون دخترایی بودن که مامان ازشون به عنوان دختر نمونه یاد میکرد و هنوزم گاهی میکنه! و من خوشحالم که هرگز نمونه نبودم! و هنوزم وقتی از جلوی دبیرستان رد میشم دلم میسوزه واسشون و اینکه دنیا رو تو چهار دیواری خودشون محصور کردن و اجازه پرواز از خودشون گرفتن.
|
+|
نوشته شده در شنبه 9 شهریور1387ساعت 10:23 قبل از ظهر  توسط رو یا