تبليغاتX
خاطرات روزانه یه دختر
 
خاطرات روزانه یه دختر
 
 
خا طرات یه دختر
 
وقتی کمتر سزاوارم به من مهر بورز زیرا آن زمان نیازمندترم.
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 12:21 بعد از ظهر  توسط رو یا 
در خانواده ما (و شاید هم خیلی از خانواده های ایرانی) رسم بر اینه که تا کسی به آخر راه نرسه و به روغن سوزی و جون کندن نیفته هیچ کس فکری به حالش نمیکنه! و مرزها و محدودیت های شخصی اونقدر زیاده که کسی نمیخواد یه قدم از اونها فراتر بزاره.
در مسائل کوچیک تا شدید گریه نمیکردی و پا زمین نمیزدی متوجه ناراحتیت نمیشدن. تو چیزای بزرگترم باید حتما افسرده و زمین گیر بشی تا بیان و فکری به حالت بکنن و ببینن که دردت چیه.
خیلی وقتا میخواستم خودمو به تمارض و ناراحتی بزنم تا به خواستم برسم اما دریغ از یه قطره اشک!
و تحمل کردم و کردم و کردم تا زمانیکه واقعا به جایی رسیدم که خواستم کسی متوجه مرضم نشه اما نشده و همه حالات و وجناتم داد زده که من یه چیزیم هست! 
و اون موقع بوده که تازه یکی اومده و فک کرده که این دختره چشه و چی کاری میشه واسش انجام داد؟ و اون وقته که حاظر میشن جاه طلبی و محدودیتها و مرزهای شخصی و مسخرشون رو کنار بزارن و فکری به حالت بکنن.
همه اون کسایی که کج دار مریض به زندگی ادامه میدن یه روزی به آخر خط میرسن اما آیا اون روز میشه کاری برای کمک بهشون انجام داد یا نه ؟؟؟؟؟؟ و یا اصلا اون روز خود اونها میتونن از اون ته خطشون برگردن و آیا اون روز دیگه خیلی دیر نیست؟ 
من هنوز به آخر خط نرسیدم. نقطه!

پ ن : هزار بار این آهنگ سوته دلان رو گوش دادم اما هنوزم قشنگه. اگه حجمش سی مگ نبود حتما لودش میکردم.
پ ن ۲: دیروز استاد نیم (به کسر نون!) زنگ زده بود که آدرس موسسه جدیدش رو بده و از استعداد فراوون من تعریف کرد! میون رفتن و نرفتن به شدت مرددم.
کلاس رقص بهتره یا نی؟ به تجربه ثابت شده که در یه مقطع نمیشه در هر دو شرکت کرد!  
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 11:19 قبل از ظهر  توسط رو یا 
ماه رمضون هم اومد دیگه! ماهی که قراره ماه برکت خدا باشه.....
ماه رمضون رو اصلا دوست ندارم. انگار رو تهران گرد مرده میپاشن. تا قبل از غروب عملا بیشتر برنامه ها تعطیل. اصلا من از هیچ چیزی که بخواد برنامه روتینم رو بهم بزنه خوشم نمیاااااااااااااد.
شاید تنها حسنش تغییر ساعت کاری باشه که صبحا اجازه یک ساعت خواب بیشتر رو میده!
حالا چند روز مونده به اتمامش؟ بیست و نه و نیم روز!
خدا بخیر بگذرونه! روزها همین جوری طولانی میگذره حالا این هم مزید علت بشه، دیگه چه شود!
شایدم چون خاطره خوبی از ماه رمضونا ندارم. اصلا از هر مراسمی که توش خانواده بالاجبار دور هم جمع میشدن خوشم نمیومد. میخواد عید باشه، عروسی باشه، مهمونی باشه، مسافرت باشه یا ماه رمضون باشه. همیشه این جور گرد هماییها آخرش یه مشکلی پیش میومد. دعوا و دلخوری نبود، تهش چیز خوبی هم نبود.
خانواده ما هم این جوریاست دیگه!
خلاصه اینکه بی صبرانه منتظر فرا رسیدن عید فطر هستیم!
خدایا ما رو از برکتت بی نصیب قرار مده.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 11:22 قبل از ظهر  توسط رو یا  | 
چند روز پیش بود که نشسته بودم پای اینترنت و هر چی به صفحه گوگل جلوم نیگا میکردم هیچ چیز خاصی به ذهنم نمیرسید. نه حوصله یاهو رو داشتم و نه یوتیوب نه هیچ سایت و وبلاگ دیگه که یهو یه فکری به ذهنم رسید. شروع کردم اسامی آشنا رو تو اینترنت سرچ کردن. اول از همه از اسم خودم شروع کردم که هزار و پانصد و اندی سایت پیدا شد که البته همه اونا من نبودم اما از صفحه چهار یا پنج به بعد دیگه خودم بودم. بعد شماره مبایلم نوشتم و سرچ کردم و دیدم ای دل غافل عجب آدم معروفی بودم و خودم خبر نداشتم! دو هزار و اندی سایت پیدا شد که شماره و اسم و فامیلم رو توش نوشته بود و البته به عنوان مدیر یا مهندس! دونه دونه چک کردم که یه وقت خدای نکرده هیچ کدوم سایت غیر اخلاقی نباشه که الحمد الله بعد از چک کردن دو هزار و اندی سایت، دیدم هیچ کدوم مورد خاصی ندارن و صرفا من آدم معروفی هستم!
بعد از اون شروع کردم به سرچ اسامی آشنا یا شماره تلفنها که البته هیچ چی هم دستگیرم نشد!
دیدم هنوزم وقت دارم رفتم سر وقت اسم دبستان و دبیرستان و راهنمایی و دانشگام. که دبیرستانم سایت تقریبا کاملی داشت و حتی دیدم بعضی از همکلاسی های سابقم الان جزو کادر هم هستند و بیشتر دبیرای قبلیمون هم با تغیر سمت هنوز پابرجان. دلم اصلا هم نگرفت! همیشه از محیط دبیرستان بدم میومد و از هیچ شغلی بیشتر از معلم بودن بیزار نبودم. محیطی کاملا بسته با یه مشت دختری که تازه سر از تخم درآوردن. البته دخترای دبیرستانی الان رو که میبینم نمیتونم با اون زمان خودمون مقایسشون کنم اصلااااااا اما باز هم این کار مورد علاقه من نبود و الانم با اینکه از دور و نزدیک میشنوم که گاهی دور هم جمع میشن اما هیچ وقت تو جمعشون شرکت نکردم. شاید به خاطر اختلافیه که طی ده، پونزده سال گذشته باهاشون پیدا کردم و علایق و ارزشهای مشترکمون به اندازه تار مویی هم ازش باقی نمونده. بیشترشون تو دانشگاه امیر کبیر قبول شدن و آخرین بار که دیدمشون چند سال پیش بود که همونجا دور هم جمع شده بودیم. بیشتر آدمو یاد عهد بورکیناپاسوف مینداختن و اگه نمیشناختمشون باورم نمیشد اینا پاشونو یه بار از در دانشگاه تو گذاشتن.یکیشون گفت وقتی اسلام حق صیغه رو به مرد داده ما چرا باید معترض باشیم؟!!!   یکی دیگه هم خطاب به من گفت نمیترسی خدا تو رو اون دنیا از موهات آویزون کنه؟! تازه من جلوشون هیچ هنر نمایی نکردم و منظور این دوست عزیزم سایه موهام بود که از جلوی مقنعه کمی چشمک میزد!  و اینها همون دخترایی بودن که مامان ازشون به عنوان دختر نمونه یاد میکرد و هنوزم گاهی میکنه!  و من خوشحالم که هرگز نمونه نبودم! و هنوزم وقتی از جلوی دبیرستان رد میشم دلم میسوزه واسشون و اینکه دنیا رو تو چهار دیواری خودشون محصور کردن و اجازه پرواز از خودشون گرفتن.

 |+| نوشته شده در  شنبه 9 شهریور1387ساعت 10:23 قبل از ظهر  توسط رو یا 
اول نوشت!
شرمنده از اینکه نظراتتون رو تائید نمیکنم و لینکها رو برداشتم. دوست دارم نظرات فقط واسه خودم باشه! شاید اینطوری کمتر باعث دردسر بشه.
اما میخونم و جواب میدم. مرسی از همگیتون.

آدما تا زمانی واقعا زنده هستن که رویا داشته باشن. زمانی که رویاهاشون بمیره اونها هم مردن.

گریه دارترین چیزی که در زندگی من روحم رو خراش میده اینه که حس میکنم مدتهاس توی خونه به یه موجود نامرئی تبدیل شدم!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 10:21 قبل از ظهر  توسط رو یا 
به من میگفت تو چرا هر وقت از مسائل منفی میشه میگی من از بقیه جدا هستم، بعد هر وقت حرف سر چیزای مثبت میشه میگی چرا فلانی این جور و اون جور!
یعنی هر وقت میگه من چرا این جور میپوشم یا فلان جور رفتار میکنم یا فلان چیزو میکشم یا کاری که شاید بقیه دخترا نمیکنن، میگم ببین عزیزم من با بقیه فرق دارم!
بعد هر وقت سر چیزهایی میشه که من میگم چرا بقیه این جوری هستن و اینو دارن و من ندارم میگه مگه تو با بقیه فرق نداری؟!

این نهایت بی انصافیه به نظرم که نداشته هامو بندازه گردن داشته های من!

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 9:52 قبل از ظهر  توسط رو یا  | 
شاید هیچ وقت نتونستم از دیدن یه آدم (مربوط به گذشته) خوشحال بشم یا به یاد خاطرات گذشته لبخند بزنم. تو رابطه با یه آدم همیشه خاطرات خوب که نبوده ،دعوا و درگیری هم بوده و وقتی ازش جدا شدی (در نود درصد روابط) با قربون صدقه و اینا که جدا نمیشی. حتما جنگی، جدلی، دعوایی چیزی پیش اومده دیگه و با دیدن دوبارش بیشتر یاد همون دعواها میفتی تا لحظات خوب اما مکان ها هیچ وقت بهت خیانت نمیکنن. همیشه از دیدنشون خوشحال و سرحال میشی. از یه کافی شاپی که چند سال پیش پاتوقت بود. از یه درختی که کنارش نشیته بودی. از پارکی که گاهی توش بازی میکردی.... و همه اینا جدا از اون شخصیه که احیانا تو رو همراهی کرده بود. مثل یه فیلم که یه تیکش رو بریده باشی من میمونم و احساسم و اون مکان و دیگر هیچ!
چند روز پیش از کنار کافی شاپی رد شدم که هفت سال پیش تولد یکی از دوستام اونجا برگزار شده بود. اشک تو چشمام حلقه زد انگار که یه معشوقه قدیمی رو دیده باشم! نتونستم با وسوسم کنار بیام. با اینکه کافی شاپ اونور خیابون بود و مجبور بودم دور بزنم و این دور زدن یک ساعت تمام برام آب خورد! و با پیدا کردن جای پارک شد یک ساعت و نیم! اما هیچ چیز نمیتونست منو از صرافت رفتن به اونجا بندازه. وارد که شدم انتظار داشتم فضاش مث همه کافی شاپها که یکی دو سال یه بار تغییر دکراسیون میدن عوض شده باشه اما همه چیز درست مثل همون موقع بود حتی جای میز و صندلی ها. یه گوشه دنج انتخاب کردم و چشمام بستم و دقیقا رفتم تو فضایی که اون زمان داشتم. شدم یه دختر هفده ساله با همون احساسات. و چقدر لذت بخش بود..... دلم میخواست اونجا رو بغل کنم و کمی واسش گریه کنم!  و کمی باهاش حرف بزنم و بگم چقدر زمان زود گذشت و چه اتفاقات زیادی افتاد تو این چند سال و سیب من چقدر چرخ خورد تا من باز از اینجا سر درآوردم!
من عاشق فضا هستم! و شاید اونقدر که دقیق از جاهایی که دوست داشتم عکس دارم هرگز از آدمها نداشتم! عشق دیگه کاریش نمیشه کرد!

پ ن: نازنین عزیزم ازت ممنونم.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 9:45 قبل از ظهر  توسط رو یا 
گاهی آدم از هر بهونه ای واسه خوشحالی استفاده میکنه اما من برعکس شدم از هر بهونه ای واسه غمگین تر شدن به شدت استقبال میکنم!
دیشب که داشتم بین کاغذ پاره های کمد بالا پایین میکردم تا کابل اینترنتم رو پیدا کنم، کاغذی رو پیدا کردم که از یه عکس رنگی کپی گرفته شده بود. مال هفت سال پیش تقریبا. من بودم و چند تا از بچها... داشتم تو ذهنم یکی یکی مرورشون میکردم. نگار که یه سال پیش زنگ زد واسه خداحافظی و رفت تورنتو. مونا که پارسال عروسیش بود و رفت پرتقال. پگاه که اونم پنج سال پیش ازدواج کرد و رفت دانمارک. سحرم ماه پیش از شوهرش جدا شد و رفت هلند. منم که هیچی دیگه. هنوز اینجا هستم و هیچ کار مفیدی (از نظر خودم) انجام ندادم. دلم به شدت گرفت. دوست داشتم بیشتر بهش فک کنم تا بیشتر ناراحت بشم!  چون درست زمانی که دارم به خودم میگم تموم ناراحتی های من بی پایه و اساسه، یه اتفاقی میفته که ثابت میکنه تموم نگرانی های من درست و بجا و کاملا منطقیه، پس ادامه بده!
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 12:30 بعد از ظهر  توسط رو یا 
گاهی برای گرفتن انتقام هیچ کسی رو دم دست تر از خودم پیدا نمیکنم!
 |+| نوشته شده در  دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 11:44 قبل از ظهر  توسط رو یا 
صحنه اول:
تو صندلی عقب ماشین فرو رفته و داره از پنجره به ماشینای کناری نگاه میکنه. یه خانمی واسش دست تکون میده. حالا دیگه ناخناش فرو کرده تو درز شیشه ماشین و صورتش هم چسبونده بهش. ماشین پشت چراغ قرمز ترمز میکنه. یه خانمی تو ماشین مشغول سیگار کشیدنه. هنوز بچه تر از اونه که بین زن و مرد فرق بذاره اما با همین سن کمش هم میفهمه یه زن نباید از این کارا بکنه....  مامانش که میبینه دختر کوچولوش رفته تو بحر اون زنه، برمیگرده و بغلش میکنه تا هواس دخترو از این کارای زشت پرت کنه.

صحنه دوم:
دیگه دبستان تموم کرده. واسه خودش خانمی شده. تو عروسی یه خانمی میاد با مامانش کلی روبوسی میکنه و بعد میشینه پشت میز روبرویی و ریلکس یه سیگار در میاره و میکشه... چشمای دختر چهار تا میشه..  میره دم گوش مامانش میگه ببیییییین این خااااااانومه رو داره سیگار میکشه... مامانش مونده چی بگه. از یه طرف دختر خالش، از اون طرف باید بالاخره جواب دخترش بده یا نه.... آروم در گوش دخترش میگه، ولش کن مامان جون. نگاش نکن. این خانومه حالش بده. اصلا دیوووووونس....! جل الخالق.

صحنه سوم:
دختر تازه پاش به کافی شاپ باز شده بود. دیگه زمونه عوض شده بود. اونجا پره دختر و پسر بود. بیشترشون هم سیگار میکشیدن. از بوی سیگار حالش بد میشد... از دخترای سیگاری هم بدش میومد چون میدونست که همشون بی سر و پا و بی خانواده هستن. حتی یه بار هم که یه دختر کنارش نشسته بود و سر حرف باهاش باز کرده بود زود خودش کنار کشید. حتما دختره فراری بوده...

صحنه چهارم:
دیگه یه دختر خانم جوون شده.داره پشت فرمون سیگار دود میکنه. یه دختر بچه از ماشین جلویی بهش خیره شده و با تعجب نگاش میکنه. یادش به همون صحنه بچگیش میفته.... یه لبخند میزنه و پاش رو گاز فشار میده تا زودتر از کنارشون رد بشه. کنار پاتق همیشگی ترمز میکنه. و یکی یکی تو ذهنش چک میکنه. سیگارش که همیشه تو کیفش، فندکشم تو جیبش. همه چی اُکی. میره تو و سفارش میده و به رد دود خیره میمونه. و تصور میکنه روزی رو که کنار دریا وقتی پاش تو آب بود و چشماش میبست و تنها صدای دریا به گوش میرسید. تصور میکنه اون سیگاری رو که اون موقع روشن کرده بود....

صحنه پنجم:
مشغول رانندگی و مامانش کنار دستش نشسته و حالا اونه که از پنجره ماشینا رو تماشا میکنه. ماشینی پر از دختر کنارش در حال حرکته. دو تاشون مشغول سیگار کشیدن هستن. مامان آروم سر تکون میده.... جامعه رو میبینی؟!  یکی نیست بیاد بگه آخه نونتون نیست، آبتون نیست، سیگار کشیدنتون دیگه چیه؟ همشون میخوان جلب توجه کنن....  نمیخواد وارد بحث بشه. سرم آروش برمیگردونه و نگاهی به دخترا میندازه. ناخودآگاه لبخندی گوشه لبش شکل میگیره. سرش برنمیگردونه تا مامان این لبخند ژگوندو نبینه!

نتیجه گیری: ارزشها و ضد ارزشها با گذر زمان به همدیگه تبدیل میشن و یا تو این جامعه ارزش،ضد ارزشه و تو اون یکی برعکس.
پس باز هم نتیجه اینکه: چیزی به نام ارزش و ضد ارزش وجود نداره.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 2:31 بعد از ظهر  توسط رو یا  | 
 
  بالا